
به نام آنكه حكم كندهمه محكوميم

براي تو اي دلنشين تر ازآواز باران
تقديم به آناني كه هنوز هم تكه اي از آسمان در چشما نشان ، جرعه اي از دريا در دستانشان و تجسمي زيبا از خاطره ی ايثار گل هاي سرخ در معبد ارغواني دلهايشان به يادگار مانده است . نخستين چكه ناودان بلند يك احساس را در قالب كلامي از جنس تنفس باغچه هاي معصوم ياس ونسترن به روي حجم سپيد دفتري مي ريزم و آن را با لهجه ی همه ی پروانه صفت ها ي اين گيتي بي انتها به آستان نيلوفري يگانه استادي كه زيباترين ترانه ي دوستي رادرگوشم زمزمه كرد
هديه مي كنم .

به نام او
به نام اوکه کلمه دوستي را آفريد عشق را رنگ را . . .
به نام اوکه کلمه را آفريد
و کلمه چه بزرگ بود در کلام او، و چه کوچک شد آن زمان که مي خواستم از او بگويم
سالهاست دچارش هستم . و چه سخت بود بي دلي را
ساختن خانه اي در دل
و اين دل بينهايت . چه جاي کوچکي بود براي دل بيتابش
او رفت و من نشناختمش
در تمام ميخک هاي سر هر ديوار آوازغريبش را شنيدم
اما نشناختمش
همانگونه که بغض هاي گاه و بيگاهم را نشناختم
فقط آنقدر او را شناختم که در سايه هاي افتاده به کلامش
به دنبال جاي پاي خدا باشم
اينجا هر چه هست جز با صداقت او و کلام و نقش هاي او
حوض بي ماهيست
شايد مزرعه اي باشد با، زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي که هيچ کس جدي نگرفتش
اينجا را هديه اش مي کنم به آن کس
که براي سبد هاي پرخوابمان سيب آورد
حيف که براي خوردن آن سيب تنها بوديم
چقدر هم تنها . . .

سلامم را می نویسم
تا زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخش نبینم
نکند لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن
به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار
نازنین من
می شود بگویی با چه زبان بگویم
که پروانه پریشان نگاهم هنوز هم
این نیلوفری شمع مهربانی های توست
من التماس کدام گلدان را بکنم
که لطافت شمعدانیهای صورتش را به پای
حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد
برگها بیشتر از آدما قدر تو را می دانند
و من بیشتر از برگها

تقديم به کساني که بي هيچ جرمي آهسته تر از ياس به خواب رفته اند ... امشب باران به ميهماني چشمانم آمده ... خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتي از نفس کشيدن... امروز عقربه هاي ساعت ،حادثه را برايم به تصوير کشيدند ... اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگي را با آه سردي مينوازم
كودك احساسم در باران رها شده است خيس آشفته وتماشايي ، بگذاريد دراين حال بماند!كودكي چه دوران تميزي است به چشمه ا ي در كوهستان مي ماند يا به درياچه اي سرشار از ماهيان سرخ .اي كاش اين دوره را ازسربگيرم يا دست كم فصلي از ان در آغوش كشم

خداوندا!
هر روز با طلوع نگاه توست که بر پنجره ی دلها، فرشته ی امید می روید و کام ها را از عشق تسبیح و نیایش سیراب می کند و محبت و زندگی دوباره را بر جان های تاریک جاری می سازد و عطر صمیمانه ی همدلی و دوستی را بر قلب ها می نشاند.
وقتی کسی را عاشقانه دوست می داری، شیوه ی بیان اسمت در صدای او متفاوت است و تو می دانی که نامت در لب های او ایمن است
بعضیها
بعضیها شعرشان سپید است، دلشان سیاه
بعضیها شعرشان کهنه است، فکرشان نو
بعضیها شعرشان نو است، فکرشان کهنه
بعضیها یک عمر زندگی میکنند برای رسیدن به زندگی
بعضیها زمینها را از خدا مجانی میگیرند و به بندگان خدا گران میفروشند
بعضیها حمال کتابند
بعضیها بقال کتابند
بعضیها انباردار کتابند
بعضیها کلکسیونر کتابند
بعضیها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان
بعضیها اصلاً قیمتی ندارند
بعضیها به درد آلبوم میخورند
بعضیها را باید قاب گرفت
بعضیها را باید بایگانی کرد
بعضیها را باید به آب انداخت
بعضیها هزار لایه دارند
بعضیها ارزششان به حساب بانکیشان است
بعضیها همرنگ جماعت میشوند ولی همفکر جماعت نه
بعضیها را همیشه در بانکها میبینی یا در بنگاهها
بعضیها در حسرت پول همیشه مریضند
بعضیها برای حفظ پول همیشه بیخوابند
بعضیها برای دیدن پول همیشه میخوابند
بعضیها برای پول همه کاره میشوند
بعضیها نان نامشان را میخورند
بعضیها نان جوانیشان را میخورند
بعضیها نان موی سفیدشان را میخورند
بعضیها نان پدرانشان را میخورند
بعضیها نان خشک و خالی میخورند
بعضیها اصلا نان نمیخورند
بعضیها با گلها صحبت میکنند
بعضیها با ستارهها رابطه دارند
بعضیها صدای آب را ترجمه میکنند
بعضیها صدای ملائک را میشنوند
بعضیها صدای دل خود را هم نمیشنوند
بعضیها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمیدهند
بعضیها در تلاشند که بیتفاوت باشند
بعضیها فکر میکنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست
بعضیها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست
بعضیها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود میدانند
بعضیها فکر میکنند پول مغز میآورد و بی پولی بی مغزی
بعضیها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر میکشند
بعضیها ابتذال را با روشنفکری اشتباه میگیرند
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمیکشند
بعضیها یک درجه تند زندگی میکنند، بعضیها یک درجه کند
هیچکس بیدرجه نیست
بعضیها به پز میگویند پرستیژ
بعضیها حتی در تابستان هم سرما میخورند
بعضیها در تمام زندگیشان نقش بازی میکنند
بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ
بعضیها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر، بعضی به اندازه کرة زمین و بعضی به وسعت کل هستی

پیله پروانه
شخصی یک پیله پروانه پیدا کرد. روزی یک سوراخ کوچک در آن ظاهر شد. او نشست و ساعتهای متمادی به تلاش غریزی بدن پروانه گرداگرد آن روزنه کوچک تماشا کرد. سپس به نظر رسید که هرگونه حرکتی متوقف شد. به نظر می رسید که تولد خارج از تواناییش میباشد و دیگر نمیتواند بیشتر جلو برود.
بنابراین مرد تصمیم گرفت که به پروانه کمک کند. او یک قیچی برداشت و شروع به بریدن بقایای پیله کرد. پس از آن پروانه به آسانی بیرون آمد ولی بدنی متورم و کوچک و دوبال چروکیده داشت.
مرد همچنان پروانه را تماشا میکرد، زیرا انتظار داشت هر لحظه بالهای او بزرگتر و بازتر شوند تا بتوانند وزن او (پروانه) را تحمل کنند و لحظهای بعد دوباره بسته شوند.
هیچ کدام اتفاق نیفتاد و پروانه با بدنی متورم و بالهای چروکیده، از تجدید قوا برای دوره زندگیش ناتوان بود. در واقع آن پروانه هرگز قادر به پرواز نبود.
آنچه مرد با وجود مهربانی و عجلهاش توان فهم آن را نداشت، آن بود که تنیدن پیله و تلاش پروانه برای خلاصی از آن روشی است که طبیعت برای جاری ساختن شیرة بدن پروانه به بالهایش در نظر گرفته است تا بدینوسیله پروانه بتواند زمانی که از پیله خلاصی یافت، به پرواز در آید.
بعضی وقتها ستیز و تقلا دقیقا همان چیزی است که ما به آن نیاز داریم. اگر عبور از جریان زندگی بدون مواجه شدن با موانع طبیعی صورت میگرفت، ما بیتحرک و ضعیف میماندیم.
ما قویتر از آنچه میتوانستیم باشیم، نخواهیم شد.

قضیه 20 دلاری
یک سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید : " کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ "
دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : " من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسید : " کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت.
او اینگونه ادامه داد : " خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ " و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : " هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟ " اما هنوز دست ها در هوا بود.
سخنران گفت : " دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید. "
" خیلی از اوقات در زندگیمون ، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد ، پرتاب ، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم.
اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید : تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین. " ارزش زندگی ما با کارهایی که انجام می دهیم و افرادی که می شناسیم تعیین نمی گردد بلکه بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شه.

تله موش
موش از میان شکاف دیوار به کشاورز و همسرش که در حال باز کردن بستهای بودند نگاه میکرد؛ چه غذای لذیذی توی اونه!؟
موش وحشت زده متوجه شد که اون یک تله موش است و در حالی که به سوی مزرعه میدوید ، داد میزد و به همه اعلام میکرد : توی خونه تله موش هست، توی خونه تله موش هست.
مرغ قدقد کنان و در حالی که بدنش رو می خاروند سرش رو بالا کرد و گفت: آقای موش من میتوانم بگویم که این خطر فقط مربوط به توست و برای من خطرناک نیست و آسایشم رو به هم نمیزنه.
موش برگشت به طرف گوسفند و گفت: توی خونه تله موش هست و گوسفند دلسوزانه گفت: آقای موش من هم خیلی متأسفم. من نمیتوانم در این مورد کاری انجام بدهم، تنها میتوانم دعا کنم و مطمئن باش که تو هم در لیست دعاهای من قرار گرفتهای.
موش برگشت به طرف گاو و او پاسخ داد: آقای موش ، آیا من هم در خطر بزرگی افتادهام!؟
سپس موش به طرف خانه برگشت و از اینکه به تنهایی با تله موش مواجه شده بود افسرده و غمگین بود. آن شب صدای بلندی در خانه پیچید. صدایی مانند تله موشی که طعمه خود را میگیرد. همسر کشاورز سریع رفت تا ببیند که چه چیز شکار کرده است. او در تاریکی متوجه نشد که دم یک مار سمی در تله موش گیر کرده است. مار همسر کشاورز را گزید و کشاورز سریعاً او را به بیمارستان برد.
در هنگام بازگشت به خانه، او تب شدیدی داشت. هر کدام از ما می دانیم که برای مداوای تب ، سوپ مرغ لازم است و کشاورز ساتور را برداشت و به محوطه مزرعه برای تهیه وسایل سوپ (برای کشتن مرغ) رفت.
حال همسرش رفتهرفته بدتر شد و دوستان و همسایگان نزدیکش برای عیادت او آمدند و تمام روز را در آنجا نشستند و کشاورز برای غذای آنها گوسفند را کشت.
بیماری همسر کشاورز خوب نشد و در واقع او مرد و مردم برای مراسم تشییع جنازه آمدند و کشاورز برای مراسم تغذیه آنها گاو را کشت.
بنابراین، در آینده شما میشنوید که یک نفر با مشکلی مواجه شده و فکر میکنید که به شما ربطی ندارد، به یاد داشته باشید که وقتی ضعیفترین کسی از ما مورد تهدید قرار میگیرد همه ما در خطر هستیم.

مهمان
پیرزنی در خواب به خدا گفت «خدایا من خیلی تنها هستم. آیا مهمان خانه من می شوی؟» ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد.
پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به آب و جارو کردن خانه کرد، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود،پخت. سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد.
پشت در پیرمرد فقیری بود. پیر مرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت.
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی اینبار نیز زن فقیری پشت در بود. زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و با ناراحتی سر به آسمان بلند کرد و به خدا گفت: خدایا، مگر تو نگفتی که امروز به دیدنم میآیی؟
جواب آمد که من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به روی من بستی!

قدرت کلمات
چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغهها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چارهای نیست شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند اما قورباغههای دیگر دائما به آنها میگفتند که دست از تلاش بردارید چون نمیتوانید از گودال خارج شوید و بزودی خواهید مرد.
بالاخره یکی از قورباغهها تسلیم گفتههای دیگر قورباغهها شده و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداکثر توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش میکرد بقیه قورباغهها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار. اما او با توان بیشتری تلاش میکرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغهها از او پرسیدند مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر میکرد که دیگران او را تشویق میکنند.

دو خط موازی
دو خط موازی زاییده شدند. پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کرد و گفت: ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم ... خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی ... و خانهای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ ... من روزها کار میکنم. میتوانم خط کنار یک جادة متروک شوم یا خط کنار یک نردبان. خط دومی گفت: من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت! چه شغل شاعرانهای ...! در همین لحظه معلم فریاد زد :
دو خط موازی هیچوقت به هم نمیرسند و بچهها تکرار کردند ...

قلب تو کجاست؟
رابرت داوینسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود، در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هیچ هزینهای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش میمیرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید.
هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت سادهلوح خبرهای جالبی برایت دارم، آن زنی که از تو پول خواست اصلاً بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده است او تو را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا را شکر پس هیچ بچهای در حال جان دادن نبوده است این که خیلی عالی است.

پیرمرد و دختر کوچک
پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود، به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستارههای دریایی را میگرفت و یکی یکی آنها را به دریا میانداخت. پیر مرد به دخترک گفت: دختر کوچولوی احمق، تو که نمیتوانی همه این ستارههای دریایی را نجات بدهی، آنها خیلی زیاد هستند. دخترک لبخندی زد و گفت: میدانم ولی این یکی را که میتوانم نجات دهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت و این یکی و به دریا انداخت و این یکی ...

کروسوس
کروسوس شاه لودیه تصمیم گرفته بود که به ایران حمله کند. با این حال خواست که با پیشگوی معبد دلفی یونان، که بسیار هم مشهور بود مشورت کند.
پیشگو گفت: (مقدر شده است که امپراطوری بزرگی، به دست تو ویران شود.)
کروسوس با شادمانی اعلام جنگ کرد... پس از دو روز نبرد لودیه مغلوب ایرانیان شد، پایتختش قلع و قمع شد و کروسوس نیز به اسارت در آمد... او خشمگین از سفیرش خواست تا به یونان برود و به کاهن معبد دلفی بگوید که در پیشگویی تا چه حد به خطا رفته است.
کاهن به سفیر گفت: (نه. من اشتباه نکردم، آن که اشتباه میکرد تو بودی، زیرا تو امپراطوری بزرگی را نابود کردی، ... اما امپراطوری خود را...)
زبان نشانهها در مقابل ماست تا به ما بهترین راه را بیاموزد اما در بسیاری از اوقات، ما میکوشیم که نشانهها را چنان دگرگون کنیم، که خود دوست میداریم و به آنچه از پیش به آن فکر کرده ایم تعبیر کنیم.

اولین شانس
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگینترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینهی بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمت حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه. برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!. . زندگی پر از فرصتهای دست یافتنیه. بهره گیری از بعضیهاش سادهست، بعضیهاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصتهای بهتر در آینده)، این موقعیتها شاید دیگه موجود نباشن. برای همین، همیشه اولین شانس رو بچسب!

قدرت اندیشه
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینیاش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر پیر
مرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری
بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم . نتیجه اخلاقی : هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید . مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید .

زنجير عشق
یک روز بعد از ظهر وقتی که با ماشین پونتياکش میکوبید که بره خونه، زن مسنی دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود. او می توانست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفها ایستاده تا اینکه بهش گفت: "خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."
زن گفت: "من از سن لوئيز ميام، و فقط از اینجا رد می شدم. بایستی صدتا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن و این واقعاً لطف شما بود."
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعاً می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمیدانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بياره زن از در بیرون رفته بود در حالیکه بر روی دستمال سفره این یادداشت رو باقی گذاشت.
اشک در چشمان پیشخدمت جمع شده بود وقتی که نوشته زن رو می خوند: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعاً میخواهی که بدهيت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
اونشب وقتی که زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت به تختخواب رفت. در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد.
وقتی که شوهرش دراز کشید تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
"همه چیز داره درست ميشه ، دوستت دارم جو!"
نوشته شده توسط محمدجوادصادقی پور در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 11:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
همیشه یادت باشه تو برای دنیا یک نفری اما میتونی برای یک نفر بک دنیا باشی
*******************************************************************
روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا ميزند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد . مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد : براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي ؟ مرد پاسخ داد : اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند ؟

کنار پنجره می نشینم ، می دانم خواهی آمد باز هم کوچه را می نگرم ، ردپاوکوچه وسایه وچشمی که چون دل بارانی اشک می ریزد ! وآکواریم را پر می کند ! چرا که هیچ کس ، غیر از نگاه آسمانی تو ، نیابد اثرم
*******************************************************************
يادت باشه....گاهي وقتا مثلاً آخر شب که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست که يکم اونور تر از تو مي تپه واسه تو.... يادت باشه که فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني.... يادت باشه من هر شب با اسمت همصدا مي شم و تو روياهام با تو حرف مي زنم تا سبک شم تويي که حتي يادت و خيالت هم آرامش بخشه هيچ مي دوني که وقتي يه کوچولو ازم دور ميشي من چقدر غصه دار ميشم؟ اون موقع است که چشماي غمگينم دنبال چشماي سياه قشنگت مي گرده ...دستام دنبال دستاي مهربونت مي گرده تااحساست کنه...بدونه که هستي...هميشه مي موني ...خودت مي دوني که اين واژه ها نمي تونن اون چيزي که تو عمق وجودمه ابراز کنن...وقتي مي خوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن ...بلکه حتي به احترام حضور سبز و مهربونت سر تعظيم در مقابلت خم مي کنند...

جير جيرک به خرس گفت عاشقت شدم. خرس گفت الان وقت خواب زمستان است.
وقتي 6 ماه بعد از خواب بيدار شدم در اين باره صحبت ميکنيم...
خرس از خواب بيدار شد و جير جيرک را نديد. خرس نميدانست که جيرجيرک فقط 3 روز عمر ميکند.
*******************************************************************
اتاقي که به اندازه يک تنهايي است ، دل من که به اندازه يک عشق است ، به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد . من تمام ساده لوحي يك قلب را با خود به قصر قصه ها مي برم ! و تو مي آيي بالاخره مي آيي ... فقط كمي دير كرده اي ! همين !!
*******************************************************************
بچه که بودم فقط بلد بودم تا 13 بشمرم
نهایت هر چیزی همین 13تا بود
از بابا که بستنی میخواستم13تا میخواستم
.مامانمو13تا دوست داشتم
خلاصه ته دنیا همین13تا بودو این13تا خیلی قشنگ بود
ولی حالا نمیدونم ته دنیا چقدره
نهایت دوست داشتن چند تاست
انگار خیلی هم حریص تر شدم
13تا بستنی هم کفافمو نمیده
!!! اما میخوام بگم دوست دارم
میدونی چقدر؟
اندازه همون13تای بچگی!!!

دوستت دارم به13زبون زنده دنیا
01) English : I love you
02) Persian : Tora doost daram
Italian : Ti amo (03
04) German : Ich liebe Dich
05) Turkish : Seni Seviyurum
06) French : Je t'aime
07) Greek : S'ayapo
08) Spanish : Te Quiero
09) india : Mai tumase pyre karati hun
Arabic : Ana Behibak (10
11) Japanese : Kimi o ai Shiteru
12) Yugoslavian : Ya te volim)
Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida 13)

هر وقت می گويم دوستت دارم می گويی وقت خدا حافظی شده بايد بروم. هر وقت می گويم می خواهم نگاهت کنم می گويی نگاه نکن. هر وقت می خواهم دستت را بگيرم می گويی دستم را رها کن . هر وقت می خواهم لبانت را حس کنم می گويی برو . . . . اما زمانی که من تنها هستم روی سجاده نمازم بعد از نماز وقتی فقط خدا در کنارم است . عکس تورا نگاه می کنم در آن هنگام نفس هايم با نفس ها يت گره می خورد خونمان و قلبمان يکی می شود. عاشقانه ترين نگاه عاشقانه ترين بوسه عاشقانه ترين اشک را نثار تو می کنم اما هرگز تو پی نخواهی برد که من . . .

ترین ها:
مهربان ترین آدم دنیا: مادر
شیرین ترین لحظه زندگی: عیدی گرفتن یک بچه
بهترین دوست نوجوانی: تنهایی
بهترین هدیهی جوانی: نگاه
فتنه انگیزترین چیز توی زندگی: دروغ
بهتریم هدیه دوران عاشقی: بوسه

نوشته شده توسط محمدجوادصادقی پور در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 11:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تو همواره آنها را ببخش
اگر نسبت به دیگران مهربانی ولی آنها تو را به خودخواهی متهم میکنند،
تو همواره مهربان باش
اگر فردی موفق هستی ولی در نهایت تعدادی دوست دروغین و تعدادی دشمن حقیقی به دست آورده ای،
تو همواره بکوش تا موفق شوی
اگر صادق و یکرنگ هستی و ممکن است دیگران فریبت دهند،
تو همواره صادق و یکرنگ باش
هر آن چه طی سالیان ساخته ای، ممکن است فردی در یک لحظه ویران کند،
تو همواره در حال ساختن باش
اگر به شادابی دست یابی، ممکن است دیگران به تو حسادت ورزند،
تو همواره شاد باش
خوبیهای امروز تو، ممکن است فردا فراموش شود،
تو همواره خوب باش
بهترین چیزی را که در توان داری به دنیا هدیه کن، حتی اگر کوچک است،
تو همواره بهترینها را هدیه کن
سکوت هاي من تشنه ي جامي از فرياد
براي ديوانگي هاي دل
هنوز فرصت هست
بي وفايي دل من از غصه داغون شده
kh.bacheha

*******************************************************************
دستت رو بزار روی قلبت،
این ساعته عمرته که داره تیک تیک میکنه،
جالبه، همونی که بهت زندگی میده برات شمارش معکوس رو شروع کرده.
*******************************************************************
بهترین باش!
بهترین دوست اگه نیستی، لااقل بهترین دشمن باش،
غمخوارم اگه نیستی، لااقل بزرگترین غمم باش،
هرچه هستی بهترین باش،
چون بهترینها همیشه در خاطر میمانند،
پس در خاطرات بدم بهترین باش!
*******************************************************************
چند نکته حکیمانه…
1. اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میافتی.
2. لذتی که در فراق هست، در وصال نیست! چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراق!
3. آغاز کسی باش که پایان تو باشد.
*******************************************************************
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد میشی بر میگرده نگات میکنه، بدون براش مهمی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میافتی برمیگرده با عجله میاد به سمتت، بدون براش عزیزی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میخندی برمیگرده نگات میکنه، بدون براش قشنگی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی باهات اشک میریزه، بدون دوستت داره
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف میزنی ترکت میکنه، بدون عاشقته...
*******************************************************************
بدترین درد این نیست که ..................... عشقت بمیره
بدترین درد این نیست که ..................... به اونی که دوستش داری نرسی
بدترین درد این نیست که ..................... عشقت بهت نارو بزنه
بدترین درد اینه که .............................. یکی رو دوست داشته باشی و اون ندونه!

*******************************************************************
به آسمون نگاه میکنی، دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اونی که کم نور تره قانع باش چون اونی که پر نور تره رو همه نگاه میکنن!!
*******************************************************************

عشق چیست؟
عشق: سرطان دوست داشتن است.
عشق: عقد دائمی ما با غربت است.
عشق : شماره تلفنی است که سالها به دنبال آن میگردیم.
عشق: آمپول ب کمپلکس معرفت است.
عشق: اتوبانی است که تا ته ابدیت میرود.
عشق: آسانسور حیات بشر است. وای بحال کسی که توی این آسانسور گیر کند.
عشق: قند متافیزیکی است که در دل آدم آب میشود.
عشق: شب نامزدی ما با جدایی است.
عشق: نردبانی است که ما را از خود بالا میکشد.
عشق: همان فعل و انفعالی است که در برابر گل سرخ به ما دست میدهد.
عشق: عزرائیل زیبایی است که رسید جسم ما را میگیرد و قبض روح را امضا میکند.
*******************************************************************
تفاوتهای خون و اشک
1- خون قرمزه رنگه عشقه، اشک بیرنگه درد عشقه.
2- خون وقتی میاد بیرون میسوزه اما اشک اول میسوزه بعد بیرون میآد.
3- خون مال زخم جسمه ولی اشک مال زخم روحه.
4- جای زخم خون خوب میشه ولی مال اشک خوب نمیشه.
5- خون همیشه مال درد و غمه ولی اشک بعضی وقتا مال خوشحالیه.
6- جلوی خون و میشه گرفت ولی اشک رو نه!
7- از جاری شدن خون، کسی خجالت نمیکشه اما بعضیا از این که اشک بریزن خجالت میکشن و دستاشونو میزارن رو صورتشون.
8- با خون میشه به یکی زندگی بخشید ولی با اشک نه!
*******************************************************************
همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید باز گشاینده قفل در باشد.
تنها راهی که به شکست میانجامد، تلاش نکردن است.
دشوارترین قدم، همان قدم اول است.
عمر شما از زمانی شروع میشود که اختیار سرنوشت خویش را در دست میگیرید.
آفتاب به گیاهی حرارت میدهد که سر از خاک بیرون آورده است.
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمیدهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید.
در اندیشه آنچه کردهای مباش، در اندیشه آنچه نکردهای باش.
امروز، اولین روز از بقیه عمر شماست.
برای کسی که آهسته و پیوسته میرود، هیچ راهی دور نیست.
امید، درمانی است که شفا نمیدهد، ولی کمک میکند تا درد را تحمل کنیم!
*******************************************************************
نگو، حتی اگه...
دروغ نگو (حتی اگر مجبور بودی)
غیبت نکن (حتی اگر به تو بد کرده بود)
تهمت نزن (حتی اگر دشمن تو بود)
زیاد حرف نزن (حتی اگر خیلی حرف داشتی)
گریه نکن (حتی اگر دلت خیلی پر بود)
فریاد نکش (مگر داخل یک بالش)
با کسی صمیمی نباش(حتی اگر خیلی دوسش داشته باشی)!!!
*******************************************************************
قانون شاد زیستن
1) هرگز متنفر نشو حتی از اون کسی که دوستش داشتی ولی حالا نداری
2) بسیار بخند حتی برای کسی که در بغلش گریه کردی
3) همیشه لبخند بزن حتی به کسی که ازش متنفری
4) نگران نباش حتی اگر دیدی دست رفیقت تو دست دیگریه
5) از دیگران کم انتظار داشته باش
6)ساده زندگی کن
7)دوست خوبی داشته باش چون تنها دوسته که برات میمونه!

عشق از دیدگاه معلمین
دبیر زیست: عشق مرضی است که میکروب آن از راه چشم وارد بدن میشود.
دبیر شیمی: عشق تنها اسیدی است که در قلب اثر دارد.
دبیر دینی: عشق یک موهبت الهی است که خداوند برای بندگانش هدیه کرده است.
دبیر ریاضی: نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن.
دبیر فیزیک: جوان مانند آهنربایی است که هر عشقی را به طرف خود جذب میکند.
دبیر ادبیات: عشق باید مثل عشق لیلی و مجنون پاک باشد.
دبیر ورزش: عشق یک توپ فوتبال است که به دروازهی هر قلبی اصابت میکند!!!
*******************************************************************
به تو خواهم بخشید....
اگر از ظلمت شب میترسی...
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید
روشنیهای تنم را که نشان سحرند.....به تو خواهم بخشید
اگر از دوری ره میترسی..
دستهایم که پلی روی زمان میبندند..و به کوتاهترین فاصله من را به تو میپیوندند..به تو خواهم بخشید
اگر از زمزمه ها..
اگر از حرف کسان...
اگر از تنگی چشم دگران میترسی..
من جدا از دگران به تو خواهم پیوست..
خویش را در تو نهان خوام کرد
و اگر ترس تو از خویشتن است...
من تو را در تن خود..
در تن هستی خویش...
در همه ذات وجودم که پر از خواهش توست
...محو و گم خواهم کرد...
تا تو از من باشی..
تو بیا..
اگر از آمدنت دیر شود....
و اگر آمدنت قصه پوچی باشد...
من تو را ای همه خوب...
تا دم مرگ نخواهم بخشید...
*******************************************************************
غروب بود، گل آفتاب گردان تو آسمان به دنبال خورشید میگشت.
. ستاره به گل چشمک زد.
گل سرش رو پائین انداخت.
آخه گلها هرگز خیانت نمیکنند

عشق یعنی سالهای عمر سخت
عشق یعنی زهر شیرین بخت تلخ
عشق یعنی خواستن له له زدن
عشق یعنی سوختن پر پر زدن
عشق یعنی جام لبریز از شراب
عشق یعنی تشنگی یعنی سراب
عشق یعنی لایق مریم شدن
عشق یعنی با خدا همدم شدن
عشق یعنی لحظههای بی قرار
عشق یعنی صبر یعنی انتظار
عشق یعنی از سپیده تا سحر
عشق یعنی پا نهادن در خطر
عشق یعنی لحظهی دیدار یار
عشق یعنی دست در دست نگار
عشق یعنی آرزو یعنی امید
عشق یعنی روشنی یعنی سپید
عشق یعنی غوطه خوردن بین موج
عشق یعنی رد شدن از حد و مرز
*******************************************************************
.
من نیستم.
من اینجا نیستم.
من اینجا منتظر نیستم.
من اینجا منتظر دوستی نیستم.
من اینجا منتظر دوستی مهربان نیستم.
من اینجا تنها منتظر دوستی مهربان نیستم.
من اینجا تنها هستم، منتظر دوستی مهربان نیستم.
من اینجا تنها نیستم، منتظر دوستی مهربان هستم.
من اینجا تنها نیستم، منتظر دوستی هستم.
من اینجا تنها نیستم، منتظر هستم.
من اینجا تنها منتظر هستم.
من اینجا منتظر هستم.
من اینجا هستم.
من هستم.
.
*******************************************************************
باران
شیشهی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای، باران
باران ؛ پر مرغان نگاهم را شست
آب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابیم
که در آن دولت خاموشیهاست

*******************************************************************
هر روز صبح غزالی در آفریقا بیدار می شود؛
او نیک می داند که باید تندتر از سریعترین شیر بدود و کشته نشود.
هر روز صبح شیری در آفریقا بیدار می شود؛
او نیک می داند که باید تندتر از سریعترین غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد.
مهم نیست که شیر هستید یا غزال، بهتر است با طلوع خورشید دویدن را آغاز کنید

هنوز لحظه ي فرودت به صحراي برهوت قلبم را فراموش نکرده ام آن لحظه اي را که با آمدنت کلبه غمزده قلبم را روشن کردي اگر مي خواهي از قبيله ابرهاي عاشق باشيم بيا تا به سقا خانه دل هايمان برويم و براي با هم بودن دعا کنيم اگر مي داني که فاصله عمر کوتاه ما به سرعت از صحراي زندگي مي گذرد بيا تا به پيشواز دوستي ها برويم بيا تا صداي عشق را از ناقوس کليساي قلبمان بشنويم و بگذاريم قلب هايمان فقط به عشق دريا بتپد

اگر ميداني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست كه او مال تو باشد، مهم اين است كه فقط باشد: زندگي كند، لذّت ببرد و نفس بكشد .
و تو هستي که با ديدنت رنگ رخسارم تغيير مي کند و صداي قلبم آبرويم را به تاراج مي برد . پس دوستت دارم اي بهترينم . مهم اين است که تو فقط باشي ، زندگي کني ، و نفس بکشي حتي اگر مال من نباشي

یک با یک برابر نیست
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم میکردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد
برای آنکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان
تساویهای جبری را نشان میداد
خطی خوانا به روی تختهای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت
بالا بود
و انکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقرهگون
چون قرص مه میداشت
بالا بود
وان سیه چرده که مینالید
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو میشد
حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چینها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچهها در جزوههای خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست!

دوستی
بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی، حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.
ما واقعاً تا چیزی رو از دست ندیم، قدرش رو نمیدونیم. ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمیدونیم چی رو از دست دادیم.
اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی، تضمینی بر این نیست که اون هم همین کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده.
در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد، در یک ساعت میشه کسی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ولی یک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کرد.
دنبال نگاهها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کمکم افول میکنه. دنبال کسی برو که باعث بشه لبخند بزنی، چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد. کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه.
دقایقی توی زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخوای اونو از رویاهات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی بغلش کنی.
رویایی رو ببین که میخوای. جایی برو که دوست داری. طوری باش که میخوای باشی. چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی.
آرزو میکنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی. به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی. به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی.
همیشه خودتو جای دیگران بذار، اگر حس میکنی چیزی ناراحتت میکنه، احتمالاً دیگران رو هم آزار میده.
شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو رو ندارن، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.
شادی برای اونایی که گریه میکنن و یا صدمه میبینن زنده است. برای اونایی که دنبالش میگردن و اونایی که امتحانش کردن. چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون میفهمن.
عشق با یک لبخند شروع میشه، با یک بوسه رشد میکنه و با اشک تموم میشه. روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردها و رنجها رو دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری.
وقتی بدنیا اومدی، تو تنها کسی بودی که گریه میکردی و بقیه میخندیدن. سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن.
لطفاً این متن رو به اونایی که براتون ارزش دارن بفرستین. برای اونایی که زندگی شما رو لمس کردن، اونایی که وقتی احتیاج داشتین، باعث شدن بخندین. اونایی که باعث شدن وقتی ناراحت بودین، سمت روشن واقعیتها رو ببینین. اونایی که شما میخواید بدونن که شما قدر دوستی با اونا رو میدونین. اگه اینکارو نکنین، خوب، براتون اتفاق بدی نمیافته ولی تنها شانس روشن کردن روز یک دوست رو با یک نامه از خودتون گرفتین.
نوشته شده توسط محمدجوادصادقی پور در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 11:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

در دادگاه عشق ...
قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از
عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را
دوست داشتن تو اعلام كرد سپس محكوم شدم به تنهايي و
مرگ . كنار چوبه يه دار از من خواستند تا اخرين خواسته ام
را بگويم ومن گفتم : به اوآهسته بگويند ... دوستش دارم

ديشب خواب ستاره اي آشنا در مدار هميشه انتظار ديدم .
لحظه اي آمد . كنارم نشست نگاهم كرد وخنديد و بعد مثل تمام
ستاره هاي عجول اين سالها از حوالي مرطوب خوابهايم
گريخت.
چقدر شبيه ستاره ها شدي .........
ديگر نميخواهم كلمه اي حتي از گريه ي گاه به گاه امير زاده
اي بشنوم كه اعجاز بوسه اش بر طلسم هزار ساله ي خفته زيبا
از تبار همين ستاره هاي سرزمين آمد و بر خلاف پايان قصه
مادربزرگ هيچگاه روشن مهرباني در دست هاي هميشه
ايثارش آرام نگرفت .

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:
درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان
غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه
ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب
ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس
پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

منتظر نباش كه شبي بشنوي ، از اين دلبستگي هاي ساده دل
بريده ام ! كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم ! يا
در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم ! توقعي از تو ندارم
! اگر دوست نداري در همان دامنه ي دور دريا بمان ! هر جور
راحتي ! باران زده ي من ! همين سوسوي تو از آن سوي پرده
ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاي ام كافي است من كه
اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در
دفترم حك مي كنم همين ! اين كار هم كه نور نمي خواهد مي
دانم كه به حرفهايم مي خندي

وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن . براي
اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو .
ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه . حالا
فهميدي چرا اب دريا شوره؟

هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني
صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني
صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي
ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس
هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست
شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست
بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي
ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

همواره احساس را در باغ زندگي رها کرده ام تا آنچه را که
ميخواهد بچيند ...
و عجب که همواره دست بر روي ميوه هاي ممنوعه گذاشته
است ...
زيبا ، عجيب و حيرت آور است دوست داشتن کسي که نبايد
دوست بداري ! ! !
و يک علامت ممنوع و مضحک ...
اما هرگز از چيدن ميوه ي ممنوعه نترسيده ام ... ، از شکست
نترسيده ام ،
از صداي تمسخر آدمکها نهراسيده ام و از شکستن قوانين پوچ
زيستن.

تا امدنت بگذار قصه یافتن تو را برای
کسانی که هنوز
پی گمشده خود هستند بگویم
بگویم که من تو را میان ستارگان اسمان یافتم
انجا که هر شب ستارگان ما را برای دیدنشان
دعوت می کنند
من تو را میان گلهای باغچه یافتم
تا انجا که هر روز شبنمی خندان
به گلها سلام میدهند
من تو را میان قاصدکهایی یافتم
که هر روز برای دوستدارانت نوید
شادی و امید را می دهند
در انتظارت ای ترانه نامفهوم
کفشهای غیرتم را در می اورم
و در کویر غرورم با پای برهنه راه می روم
تا شاید که تاولهای قلبم را باور کنی

سخنانی از بزرگان
o کسانی که سعی میکنند کاری انجام دهند و شکست میخورند در نهایت از کسانی که هیچکاری نمیکنند و موفق هم میشوند بهتر خواهند بود.
o ما بدون آگاهی از عشق قدم به این جهان میگذاریم و بعضی از ما با همان حال جهان را ترک میکنیم.
o کسانی که میپندارند همه چیز را میدانند، راهی برای درک آنچه نمیدانند پیدا نکردهاند.
o تاکنون هیچکس، حتی شاعران نیز نتوانستهاند بگویند ظرفیت دل تا چه اندازه است.
o تسلیمشدن به معنای شکست خوردن نیست. بیشتر اوقات با کمی بخشش بیش از آنچه تصور میکنیم به دست خواهیم آورد.
o عشق کهنه همچون شراب کهنه بسیار لذتبخشتر، نشاطآورتر و با ارزشتر است.
o به همه ما در زمان تولد ابزاری که با آنها زندگی زیبایی را خلق کنیم داده شده است، از همین ابزار میتوان برای زشتی و خرابی دایم نیز استفاده کرد.
o گاه در عشق در مییابیم که رعایت حال دیگری بهتر از پافشاری در اثبات عقیده است.
o من مهمتر از گرفتاریهای شخصی خودم هستم.
o شکست چیزی نیست بجز دست کشیدن از تلاش. (اِلبرت هوبارد)
o هیچ چیز مخربتر از یکنواختی نیست.
o عشق با یکنواختی پژمرده میشود.
o این تصور که ممکن است وقت مناسب دیگری برای عشق پیش آید، باعث شده که بسیاری از مردم عمری را با تأسف بگذرانند.
o لحظاتی که کسی به محبت ما نیاز دارد و ما آن را برآورد نمیکنیم، هرگز جبرانپذیر نیست.
o تنها خوشبختی واقعی هنگامی حاصل میشود که خود را وقف رسیدن به هدفی کنیم.(ویلیام کوپر)
o آن که اجازه میدهد فرصت خدمت به دیگران از دست برود، یکی از با ارزشترین تجاربی را که زندگی به او اهدا کرده از دست میدهد. (پالی تکست)
o مردم خواهان ثروت هستند، اما آنان نیازمند رسیدن به کمالاند. (باب کن کلین)
o من به آینده علاقه دارم زیرا بقیه عمرم را باید در آن بگذرانم. (چارلز اف. کترنیگ)
o عشق واقعی، بدون توجه به اینکه کدام یک کار بهتری میکنند، خواهان خدمت هر یک به دیگری است.
o حقایق بیشماری وجود دارد که تا شخصاً تجربه نشود نمیتوان به معنای واقعی آنها دست یافت. (جان استوارت میل)
o اگر میخواهید دوستتان بدارند، دوست بدارید و دوست داشتنی هم باشید. (بنیامین فرانکلین)
o پیام دوستت دارم چیزی نیست که بدون گفتن عمل شود، برعکس در هر جا و هر زمان که عشقی وجود دارد لازم است گفته شود.
o اگر نتوانستهاید تا حدی خودتان را عفو کنید، چگونه میتوانید دیگران را عفو کنید؟ (دولورس هورتا)
o مهم نیست که شما سرنگون شوید مهم آن است که دوباره برپا خیزید. (ونسان لومباردی)
o همه انسانها در تلاشند که بدانند زندگی چیست و تا سرگرم این موضوع هستند نمایش به پایان میرسد.
o اذهان مانند چترهای نجات هستند فقط وقتی که باز شوند عمل میکنند. (آنونیموس)
o همه چیز ارزش خطر کردن را دارد. جانب احتیاط را نگاه داشتن، گم کردن هدف و نقش خود است. مسلماً خطر کردن، امکان رنج کشیدن را به همراه خود دارد، اما رنج کشیدن بهتر از خلا هرگز خطر نکردن است.
o دوست داشتن بدین معناست که خوشبختی خودمان را در خوشبختی دیگران بدانیم. (گوتفراید ویلهم وان لوبرتز)
o من فقط یکی هستم، با وجود این هنوز یگانه هستم. نمیتوانم همه کاری بکنم، ولی با وجود این میتوانم کاری انجام دهم. من آنچه را میتوانم انجام بدهم رد نخواهم کرد. (هلن کلر)
o تنها عذر موجهی که میتوانیم در مورد تحقیر کردن کسی داشته باشیم این است که بخواهیم او را بهتر کنیم. (جسی جکسون)
o اگر بتوانم از شکستن یک دل جلوگیری کنم، زندگیم بیهوده نخواهد بود. اگر بتوانم یک زندگی را از درد تهی سازم و یا رنجی را فرو نشانم و با به سینهسرخ ضعیفی کمک کنم تا دوباره به لانه خویش بازگردد، زندگیم بیهوده نخواهد بود. (امیلی دیکینسون)
o با زبان خوش و مهربانی میتوانید فیلی را با مویی بکشید.
o مرگ به طور طبیعی به سراغ همه ما میآید، ولی شهامت زندگی کردن نه.
o یکی از نتایج دوست داشتن دیگران این است که آن زن یا مرد به ما کمک میکند تا با روشی تازه به پدیدهها بنگریم.
o ما با به مبارزه طلبیدن عقاید و رفتارهای یکدیگر به بینشی تازه دست مییابیم.
o عشق ما را دعوت میکند که ادراک خودمان را با نگرش به جهان از دید یک فرد دیگر گسترش دهیم.
o هر چه در طلب عشق بکوشیم، عشق بیشتر طفره میرود. عشق واقعی فقط وقتی داده میشود که حاصل شده باشد. (لوسیل اس. هارپر)
o معنای دوست داشتن توجه از خود برداشتن و به دیگران پرداختن و هدف اصلی آن کمک کردن به دیگران برای شناخت قدرت درونیشان است.
o کورتر از آنانی که نمیخواهند ببینند، وجود ندارد. (آنونیموس)
o وقتی که در کلاس عشق تدریس میکردم به دانشجویان میگفتم بیش از بیست سال با مادرتان زندگی کردهاید. اگر گفتید چشمهایش چه رنگی است؟!
o هنگامی که موانع را به چشم فرصتهایی برای رشد خود مینگریم، نه تنها راه حل آنها را در مییابیم، بلکه به قدرت حل مشکلاتمان بیاندازه افزوده میشود.
o ما دو گوش و یک زبان داریم، برای اینکه بیشتر از حرف زدن گوش بدهیم. (دیوژن)
o مردم در یک چیز مشترکند، همه باهم فرق میکنند. (روبرت زنِد)
o وقتی که بجز عشق هیچ چیز برایمان باقی نمانده باشد، برای نخستینبار آگاه میشویم که فقط عشق کافی است. (آنونیموس)
o اگر میپندارید که بیش از اندازه محبت کردهاید، دوباره فکر کنید. همیشه جایی برای عرضه محبت بیشتر وجود دارد و کسی هم هست که این محبت را به او بدهید. (نورمن وینسنت پیل)
o داشتن رفتار دوستانه مثل لبخند زدن به کسی، به گفت و گو پرداختن، تعریف کردن، بیان کردن یک احساس صادقانه، همه چیزهایی است که به علت تمرین نکردن از آنها میترسیم.
o در روی کره زمین چه دور و چه نزدیک، اگر عشق نباشد، فقط ترس وجود دارد. (پرل اس. باک)
o ما فقط با دوست داشتن میتوانیم عشق را بیاموزیم. (ایریس مردوخ)
o انسان همان چیزی است که خود باور دارد. (آنتوان چخوف)
o حس تملک همیشه سبب نابودی آنچه در تلاش برای نگهداریش هستیم میگردد.
o اگر متوجه شویم کسی را که ما دوست میداریم ظرفیت دوست داشتن و دوست داشته شدن توسط دیگران را هم دارد، تهدیدی در بین نیست بلکه مایه خوشحالی نیز هست.
o آن زندگی که به امید فردا بگذرد، همیشه یک روز عقب مانده است.
o با دیگران آنگونه رفتار کن که میخواهی با تو رفتار شود.
o اگر کلام با ارزشی زیاد تکرار شود به آسانی به سخنی مبتذل تبدیل خواهد شد.
o روش و دستورالعملی وجود ندارد، شما دوست داشتن را با دوست داشتن یاد میگیرید. (هاکسلی آلدو)
o تحسین تنها یک انسان هم اثر بسیار زیادی دارد. (ساموئل جانسون)
o تا زمانی که انسان بتواند ستایش کند و دوست بدارد جوان میماند. (پابلو کاسالز)
o همه ما تا لحظه مرگ به دوست داشتن و دوست داشته شدن نیاز داریم.
o عشق آتشی میافروزد بیش از آنچه نفرت خاموش میکند. (الا ویلر ویل کاکس)
o دانش از راه جهل به دست میآید پس ما بایستی از آنچه نمیدانیم استقبال کنیم.
o اگر شما چیزی را از صمیم قلب بخواهید میتوانید به آن برسید، هر چه میخواهید بشوید، میتوانید بشوید و هر چه آرزو کنید میتوانید داشته باشید، هر کاری را که بخواهید قادرید انجام دهید، به شرط آنکه به آن آرزو با سادگی و بیهیچ تزویری پایبند باشید. (رابرت کلیه)
o ذهن متعصب همچون مردمک چشم است، هر چه نور بیشتری بر آن بتابد جمعتر میشود. (اولیور وندل هولمز جی. آر.)
o اگر با مردم همانگونه که هستند رفتار کنیم آنان با همان خصوصیاتی که دارند باقی میمانند. اما اگر آنطور رفتار کنیم که باید باشند، یا ممکن است بشوند، آنان بهتر خواهند شد. (جی. تی. اسمیت)
o هر کس توان دیدن زیبایی را حفظ کند، پیر نیست. (فرانتس کافکا)
o خود واقعی ما بسیار بهتر از کسی است که آن را جعل میکنیم.
o وقتی از دیگری کمک میخواهیم در حقیقت او را تحسین میکنیم؛ به دیگری میگوییم که به تو اعتماد داریم تا ما را هنگام گرفتاری کمک کنی. ما توقع حل مشکلات را از آنها نداریم، فقط میخواهیم حضور داشته باشند.
o هر چیز ارزشمندی ارزش انتظار کشیدن را دارد. (آنونیموس)
o اگر پیوسته بگوئید اتفاقات بدی خواهد افتاد، شانس پیشگو شدن را پیدا میکنید. (اسحق سینگر)
o تنهایی و احساس خواسته نشدن وحشتناکترین فقر است. (مادر ترزا)
o وقتی که ما برای بزرگ کردن خویش، دیگران را کوچک میشماریم، علامت ضعف خودمان است.
o ما با دلسوزی بیش از اهانت با ارزش میشویم، زیرا در حقیقت نیاز به دوست داشتن خویش را آشکار میسازیم.
o اگر احساس میکنیم که دوست داشتنی نیستیم و کسی را دوست نمیداریم تقصیر خود ماست.
o همین که گناه شکست خود را به گردن دیگری بیاندازیم فرصتهای رشد خود را محدود میسازیم.
o رفتار با وقار چیزی جز این نیست که اجازه دهیم دیگران آزادانه خودشان باشند.
o نخستین گام به سوی دانش این است که بدانیم نادانیم. (لرد داوید سیل)
o انسان بیش از آنکه بتواند بگوید، بایستی ببیند. (هنری داوید تورو)
o عشق همیشه چیزی بیش از یک وسیله برای برطرف کردن کمترین نیازهای دو انسان است.
o باید از خود بپرسیم چه چیزهایی بزرگترین خوشحالی را به ما میدهند، پس همان چیزها را به کسانی که دوستشان داریم تقدیم میکنیم.
o وقتی که از آنچه داریم میبخشیم، آمادهایم آنچه را نیاز داریم بگیریم. (دوگلاس ام. لاوسون)
o یکی از نشانههای عشق واقعی، سیر نشدن از یکدیگر است و امکان ندارد که هیچ چیز اعجابانگیزتر از زمانی باشد که در کنار هم هستیم.
o چه ارتباطات میان سیارات عملی شود و چه نشود، طرح بسیار بزرگی در انتظار ماست. این نیاز نوع بشر است که با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، اینجا و حالا. (نورمن کوزینز)
o ما نمیتوانیم اشتباهات گذشته را فراموش کنیم و این قبیل خاطرات را حتی پس از گذشت سالها، برای تیره کردن زمان حال خود حفظ میکنیم.
o بخشش هنگامی آسان میشود که ما بتوانیم دیگران را بشناسیم و به ضعفهای خودمان و اینکه ما نیز امکان اشتباه کردن داریم معترف باشیم.
o طبیعت انسان این است که با مسنتر شدن به دگرگون شدن اعتراض میکند، به ویژه تغییر در جهت بهتر شدن. (جان استاینبک)
o عاقلانه است بگوئیم تنها چیزی که قدرت تغییر دادنش را داریم، خودمان هستیم.
o عشق ما نباید صرفاً واژههای زیبا و کلام قشنگ، بلکه باید عمل و خلوص نیت باشد.
o برای آن کس که دوستش دارید کار دلپسندی انجام دهید یا سخن زیبایی بگویید، سپس آن را بیست بار تکرار کنید.
o بی ثمرترین روز ما روزی است که در آن نخندیده باشیم. (چارلز فیلد)
o به هیچ کسی زندگی برای این داده نمیشود که آن را از روی میل در اختیار کس دیگری بگذارد. انجام دادن این کار به نام عشق، تحریف کامل واژه عشق است.
o جای تأسف است که کسی ما را دوست نداشته باشد، ولی تأسفبارتر از آن این است که قادر نباشیم دوست بداریم. (میگوئل دو آنامونو)
o پرنده بهشتی فقط روی دستی فرود میآید که چنگ نزند. (جان بری)
o هرگز نبایستی معتقد باشیم که فقط اگر منحصراً یکی را دوست بداریم، عاشق هستیم. کسی که فقط یک نفر را دوست بدارد به طور کلی در دوست داشتن دچار مشکل است.
o مفهوم همدردی این نیست که ما بایستی نظریات دیگران را بپذیریم بلکه صرفاً به این معناست که بکوشیم احساس آنان را درک کنیم.
o تجارب دیگران برای آنها با ارزش است، نباید توقع داشت که دیگران دنیا را همانگونه ببینند که ما میبینیم.
o وقتی که دنبال خوبی دیگران باشید، بهترین را در خودتان خواهید یافت. (مارتین والش)
o بعضی از مردم با سرهایشان احساس میکنند و با دلهایشان میاندیشند. (جی. سی. لایتنبرگ)
o دل جایی است که شور و هیجان را در آن زنده نگاه میداریم؛ جایی است ظریف و شکننده، ولی به گونهای شگفتانگیز بهبودپذیر.
o هنگام رویارویی با مشکلی حل ناشدنی لجاجت ورزیدن حماقت است. (سیمون دو بووار)
o عشق همیشگی است، این ما هستیم که ناپایداریم. عشق متعهد است، مردم عهد شکن. عشق همیشه قابل اعتماد است، اما مردم نیستند.
o زمان راهی طبیعی است که نگذارد همه چیز یکباره اتفاق بیافتد. (آنونیموس)
o اگر دو نفر که یکدیگر را دوست میدارند اجازه دهند بین آنان شکاف کوچکی هم بوجود آید، آن شکاف بزرگ میشود. یک ماه، یک سال و یک قرن؛ و بسیار دیر میشود. (جین جیرادو)
o حقیقت مهمتر از واقعیت است. (فرانک لویدرایت)
o وقتی کسی را دوست میداریم شادی، رشد و سلامت او مقدم بر ما میگردد و سرورمان ناشی از رضایت آنهاست.
o حتی در عاقلترین افراد هم رگی از دیوانگی وجود دارد که اگر گاهی ما از روی هوس سراغ این دیوانگی نرویم، بیشک به طور کلی دیوانه خواهیم شد.
o چه چیزی به جز عشق انسان را مشتاق میکند که عمری را با فرد دیگری که از بسیاری جهات هنوز یک بیگانه است بگذراند؟
o او جرأت میکند یک احمق باشد، و این نخستین گام به سوی خرد است. (جیمز جیبونز هانه کر)
o صداقت همیشه بهترین سیاست است، استثنایی وجود ندارد. این فرآیند با صادق بودن با خودمان آغاز میگردد و با محبت به دیگران پایان میپذیرد.
o این طاقت ما نیست که شب گرممان نگاه میدارد، بل مهربانی ماست که دیگران را وا میدارد که بخواهند ما را گرم نگاه دارند. (هارولد لیون)
o ترس از زندگی بیماری دلخواه قرن است. (ویلیام لیون فلپز)
o اغلب ما با خود بیگانهایم؛ نمیدانیم که هستیم و از سایر بیگانگانی که نمیدانند چه کسی هستند میخواهیم که ما را دوست بدارند.
o از خود راضی بودن، نیستی به همراه دارد.
o رشد تنها دلیل زندگی است. (جان هنری کاردینال نیومن)
o گوش دادن هنری آموختنی است.
o شما میتوانید با گوش دادن به سخنان دیگران، آنان را اغوا کنید. (دین راسک)
o گاهی برای نزدیکتر شدن به عشق بایستی از آن دور شویم.
o ما قادر نیستیم مشکلات را جز با حل کردن از میان برداریم. (ام. اسکات پک)
o ما در انتقاد کردن بسیار سریع هستیم، در حالی که در برابر تعریف جبهه میگیریم.
o همه ما به آرامش نهفته در گرمی تمجید کسانی که به آنان احترام میگذاریم نیاز داریم، وگرنه شخصیت فردی ما به طور جدی صدمه میبیند.
o دلهای انسانها آن قدر انباشته از خودبینی است که هر کس نیازمند تمجید است؛ حتی من که این را مینویسم و شما که آن را میخوانید.(بلیز پاسکال)
o خوشبختی وقفهای است در بین دورههای تیرهروزی. (دان مارکوئیز)
o وقتی که همدیگر را دوست داریم تسلیم شدن نیز نوع مهمی از بخشیدن است.
o دلسوزی عملی است که از کارهای دیگران چشمپوشی میکند و در جایی یافت میشود که مهربانی و عفو وجود دارد.
o هنگامی که دلسوزی میکنیم شخصیت فرد را که جوهر دوست داشتن آنان است افزایش میدهیم.
o با هرکس که میبینید طوری رفتار کنید که گویی فردی با شخصیت است و زندگی پیچیده و سحر آمیزی همچون خود شما دارد.
o میزان انسانیت بشر، گسترش و شدت عشق او به نوع بشر است. (اشلی مونتاگ)
o اگر میخواهیم در عشق با کسی سهیم شویم بهترین راه توفیق این است که نیکوترین عاشقی باشیم که میتوانیم و بقیه چیزها را به حال خود رها کنیم.
o موانع چیزهای وحشتناکی است که هر گاه شما چشمهایتان را از هدف دور نگاه میدارید، آنها را میبینید. (هانامور)
o روی که به دنیا میآییم، به ما زندگی داده میشود که از آن بهره ببریم و نیرویی از عشق که با آن دیگران را دوست بداریم.
o به انسانها اعتماد کنید، آنان با شما صادق خواهند بود. با آنان رفتار بزرگوارانه داشته باشید، ایشان خودشان را بزرگ نشان خواهند داد. (رالف والدو امرسون)
o عشق میوه تمام فصلهاست و در دسترس همگان قرار دارد. (مادر ترزا)
o هیچ روزی از امروز با ارزشتر نیست. (گوته)
o مردم فقط وقتی برایم گل میفرستند که مریض هستم یا در بیمارستان بستری شدهام؛ موقعی که در وضعیتی هستم که نمیتوانم از آن گلها لذتی ببرم. من از گرفتن گل لذت میبرم و جالب توجه است که روزی بیشترین گل برایم ارسال خواهد شد که زنده نیستم تا از آنها لذت ببرم.
o در روز تولدم یا در عیدها هدیه میگیرم، ولی دوست دارم از بعضی از آنها چشمپوشی کنم در عوض گاهگاهی، به نشان اینکه بدون اجبار به یاد من است، بیدلیل هدیهای بگیرم.
o هر جا که عشقی نمییابید، عشق بورزید؛ پس آن را خواهید یافت. (جان آو دِکراس)
o زنده ماندن در قلب کسانی که پس از ما زندگی میکنند، ما را زنده نگاه میدارد. (توماس کمپبل)
o فرصت را غنیمت شمارید! تمام زندگی یک فرصت است. انسانی که به پیش میرود، معمولاً کسی است که مشتاق انجام دادن و خطر کردن است. (دیل کارنگی)
o بگذار آن که آرزو دارد دیگران را خوشحال ببیند، در این کار عجله کند تا هدیهاش بتواند لذتبخش باشد و به خاطر داشته باش که هر لحظه تأخیر در این کار از ارزش این احساس میکاهد. (ساموئل جانسون)
o کنار گذاشتن عشق به هر دلیلی که باشد، محروم کردن دیگران از بهترین چیزی است که ما میتوانیم ببخشیم.
o من هیچ حقیقتی را دلگرم کنندهتر از این نمیشناسم که انسان برای اعتلا بخشیدن به زندگی خود با کوششی آگاهانه، از قابلیتی تردیدناپذیر برخوردار است. (هنری داوید تورو)
o مشکلات پیامها هستند. (شکتی گاوین)
o تصور میکنم این دوران سخت به من کمک کرده که بهتر از قبل متوجه شوم که زندگی از هر جهت تا چه اندازه زیبا و پربار است و این همه چیزهایی که انسان نگران آن است اهمیت ندارد. (اسحق دینسن)
o از اینکه زندگی شما تمام شود نترسید، از آن بترسید که هرگز آغاز نشود. (گریس هانسن)
o متعجبم چرا ما بیشتر آماده یافتن نقصهای مخرّب مردم هستیم تا جست و جوی کیفیات وفادارانه آنان.
o دوست داشتن چیزی در دیگران که قابل دوست داشتن نیست همیشه نوعی مبارزه است.
o ما مردم را به اندازه کارهای خوبی که برای ما کردهاند دوست نمیداریم، بیشتر برای کارهای خوب که ما برای آنها کردهایم دوست داریم. (لئو تولستوی)
o جالب توجه است کسانی که ما برای دوست داشتنشان دچار مشکلات فراوانی میشویم، اغلب بیشترین نیاز را به دوست داشته شدن دارند.
o در زندگی فقط یک سعادت وجود دارد: دوست داشتن و دوست داشته شدن. (جورج ساند)
o اگر مستحق خوشبخت شدن هستم، نبایستی فقط آن را برای خودم کسب کنم، بل بجاست که دامنه آن را به سوی دیگران گسترش دهم. (رالف بارتون پری)
o خوب زندگی کردن امروز هر دیروزی را به رؤیایی از خوشبختی و هر فردایی را به چشماندازی از امید مبدّل میکند.
o بهترین کلاس در دنیا کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست.
o وقتی که عاشقید عشق شما در ظاهر نیز نمایان میشود.
o تنها کسی که در زندگی مرا شاد میکند کسی است که به من میگوید تو مرا شاد کردی.
o داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد.
o مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است.
o هرگز نباید به هدیهای از طرف کودکی، نه گفت.
o مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظهای با وی به دور از جدی بودن باشیم.
o گاهی تمام چیزهایی که یک نفر میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن وی.
o چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمیدهد.
o این عشق است که زخمها را شفا میدهد نه زمان.
o وقتی که با کسی روبرو میشویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد.
o زندگی دشوار است اما من از او سختترم.
o فرصتها هیچوقت از بین نمیروند بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
o لبخند ارزانترین راهی است که میشود با آن نگاه را وسعت داد.
o نمیتوانم احساسم را انتخاب کنم اما میتوانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.
o مردان بزرگ همانند شهابها هستند که میسوزند و جهانی را از نور خویش روشن میسازند. (ناپلئون بناپارت)
o مهم نیست که شما سرنگون شوید مهم آن است ک دوباره به پا خیزید.
o اگر قبل از هر کاری انگشت خود را آهسته به پیشانی خود بزنید مجبور نخواهید شد در پایان کار با مشت بر فرق خود بکوبید. (افلاطون)
o پشیمانی از کارهایی که انجام دادهایم با مرور زمان کم میشود اما برای کارهایی که انجام ندادهایم همیشگی است. (سیدنی هاریس)
o موفقیت فقط به شانس مربوط میشود؟ از هر کس که شکست خورده میتوان پرسید! (ارل وسون)
o راه ثروتمند شدن بسیار ساده است فقط به دو چیز بستگی دارد: کار – صرفهجویی
o آنکه بیش از اندازه محتاط است بسیار کم کار انجام میدهد. (شیلر)
o باید شهر راحتی خود را ترک کنید و وارد طبیعت بکر درون خود شوید.
o آنکه مشغول متولد شدن نیست مشغول مردن است.
o فقط دو چیز بینهایت وجود دارد : جهان و حماقت انسان و من در مورد اولی خیلی مطمئن نیستم.
o کسی که لذتش از زندگی وابسته اجازه دیگران باشد فقیر است.
o محرک زندگیهای قوی انگیزههای نیرومند است.
o هنگامیکه متولد شدم به قدری متعجب شدم که یک سال و نیم حرف نزدم.
o انسانی واقعاً آزاد است که بتواند دعوت به یک شام را بدون داشتن بهانهای رد کند.
o امید ، نان روزانه آدمی است.
o بعضیها به لبه مرگ میرسند بیآنکه هرگز زندگی کرده باشند.
o با آموختن از بودن به شدن تبدیل میشویم.
o مردم حتی وقتی که به شما میگویند معایبشان را آشکار کنید انتظار مدیحهسرایی دارند.
o نیک بودن کافی نیست باید آنرا نمایان ساخت.
o وقتی که شخصی گمان کرد که احتیاج به پیشرفت ندارد باید تابوت خود را آماده سازد.
o خنده بهترین اسلحه جنگ با زندگی است.
o تواضع نردبان بلندی و بزرگی است.
o صبر و امید دو عامل موفقیت هستند.
o به آنسوی خاموش زندگی منگر که زندگی فراز و نشیبهای فراوان دارد.
o اغلب انسانها در یک نومیدی خاموش زندگی میکنند. (تورو)
o آیا به راستی زندگی یک شوخی بزرگ نیست؟ ما به دیگران نگاه میکنیم و تصور میکنیم به همه چیز رسیدهاند. آنها به ما نگاه میکنند و تصور میکنند ما به همه چیز رسیدهایم.
o تمام خوشبختی و شادی شما بسته به احساسی است که درباره خود دارید و دوام تمام دوستیهای شما مشروط به این است که خود را پذیرفته باشید.
o زندگی مجموعه ایست از رنجها و بهترین راه انتقام گرفتن از این رنجها شادمانه زیستن است!
o هیچکس نمیتواند راه رفته را برگردد و دوباره آغاز کند. اما همه میتوانند همین حالا آغاز کنند و پایانی دیگر را برای راهشان برگزینند.
o دل آدمها به اندازه حرفاشون بزرگ نیست ولی حرفی که از ته دل باشه میتونه آدم بزرگی بسازه.
o سخاوت در زیاد دادن نیست بموقع دادن است.
o خوب گوش کردن را بیاموز فرصتها گاه آهسته در میزنند.
o موفقیت پیش رفتن است نه به نقطهی پایان رسیدن!
o برای دشمنانت، کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را هم بسوزاند!
o نمیتوانم فرمول موفقیت را به شما بدهم اما میتوانم فرمول شکست را برایتان بنویسم: بکوشید همه را راضی کنید.
o چیزهایی که در این دنیا بیش از همه اهمیت دارند، آنهایی هستند که برچسب قیمت ندارند، زیرا آنها با هیچ قیمتی نه قابل خریداری هستند و نه قابل فروش.
o مرا دیوانه میشمارند چراکه روزهایم را به دینارهایشان نمیفروشم، من نیز آنان را دیوانه میشمارم چرا که میپندارند روزهایم با دینارها خریدنیست.
o فراموش کن آنچه را که نمیتوانی به دست آوری و به دست آور آنچه را که نمیتوانی فراموش کنی
o به کسی عشق بورزید که لیافت عشق باشد نه تشنهی عشق. چرا که تشنهی عشق روزی سیراب میشود... (ویکتور هوگو)
o به تو خیانت میکنند تو نکن. تو را تکذیب میکنند آرام باش. تو را میستایند فریب مخور. تو را نکوهش میکنند شکوه مکن. تو را نیک میخوانند مسرور مباش.
o به جای دسته گلی که فردا بر گورم نثار میکنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن و به عوض سیل اشکی که فردا بر مزارم میریزی امروز با تبسم مختصری شادم کن
o به خاطر عشق، جنگ بکن اما هیچ وقت اونو گدایی نکن!
o عشق با زمان فراموش میشود و زمان هم با عشق!
o عشق مثله هوا همه جا جاریست. تو نفس هایت را کمی عمیق تر بکش!
o هرگز امید را از کسی سلب نکن شاید این تنها چیزی باشد که دارد...!

يك سلام پررنگ و چند نقطه چين ... به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي
و يك دقيقه سكوت!
به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.
به فرض كه دلت نخواست! به فرض كه حوصله ات نيامد!
به فرض كه لايقش نبودم! به فرض كه دوستم نداري!!
نه خودم نه نامه هايم را!!! اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.
بي دليلي هم خودش كلي دليل است. لااقل مي گفتي...
اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست!!
دريغ از همين حرف,
چه مي شود كرد؟ توئي و عزيزكرده اين دل رسواي سرگردان خودم,
چه كارش كنم جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد, بگذريم...
حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت انگار كسي از آسمان به من گفت
شايد اين عزيزكرده دلت، شعر، به دل مخملي اش نمي نشيند!
حق بعد از تو با اوست. اين بار ديگر شعر نمي نويسم,
نامه هايي را برايت مي نويسم كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم
و براي تو پاره كردم.
ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كني چه خودت,
چه اسم قشنگت, چه نيامدنت
و اين بار هم بي جوابيت كه كانون ازهم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به
هم پيوند زد,
تاريخ نمي زنم!
هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.
حرف آخر اينكه ياس سفيدم,
براي تو مي نويسم, تو عزيزي! نگو چه لحن غم انگيزي,
راست مي گويم كه عزيزي, حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كني
و دور بريزي! .
نوشته شده توسط محمدجوادصادقی پور در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 11:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY